مهمان گرامي ، خوش آمديد !
مهمان گرامي ، براي استفاده از امکانات انجمن بروزترین ها ثبت نام کنيد .
صفحه 1 از 10 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 93
Like Tree60Likes

موضوع: داستان و منو زن دایی الهام خیلی باحاله بخونین

  1. #1
    farimah آواتار ها
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    تاریخ عضویت
    Mar 2013
    محل سکونت
    نمکدون
    نوشته ها
    14,607
    تشکر ها
    6,102
    از این کاربر 4,970 بار در 2,740 ارسال تشکر شده است.

    داستان و منو زن دایی الهام خیلی باحاله بخونین

    ناهارو که خوردیم دایی مثل هرهفته نیومد تو اتاق من که باهام گیم بازی کنه ،گفت

    میخواد تلویزیون تماشاکنه،منم ناچار رفتم نشستم تو بغلش ،اما مامان رفت اون یکی

    اتاق و بهم گفت که منم باهاش برم ،اما من دلم میخواست تو بغل دایی بشینم ،اما

    مامان اصرار کرد که برم بیرون ،قبول نکردم ،اومد که بزور ببرتم ،از داییخواستم که

    کمکم کنه و نذاره که منو ببره بیرون ،اما دایی بهم گفت که بهتره به حرف مامان

    گوش کنم ،بازمدلم شکست ،وقتی داشتم میرفتم پای الهامو محکم لگد کردم.اون

    شب دایی مارو نبرد بیرون و عوضش الهامو برد برسونه خونشون ،برنامه پنجشنبمون

    زهرمار شد.یه هفته بعد عقد کنان دایی و الهام بود و بعد از اون دیگه دایی کمتر بهم

    می رسید و منو کمتر میبرد بیرون،هروقت هم که میخواست ببره زندایی الهام هم

    باهامون بود و اصلا بهم خوش نمیگذشت چون دایی حواسشفقط به اون بود ،منم

    خوب میتونستم از پس الهام بربیام ،مثلا موقعی که حواسش به وراجی بود فلفل

    میریختمتو غذاش ،یا وقتی سوپ میکشیدم ،بشقابو ول میکردم رولباسش و وانمود

    میکردم که تعادلمو ازدست دادم ،یا اینکه هر وقت میخواستیم بریم جایی ،بدو بدو

    میرفتم که اول من برسم به ماشین و جلو بشینم که یه بار زرنگیکرد و مجبور شدم

    عقب بشینم ،منم عوضش از همون عقب با قیچی چند جای مانتوشو سوراخ کرده

    بودم ، یهبارم وقتی تو خونه ما رفته بود حموم فلکه اصلی آب رو از ورودی بستم و

    همه فکر کردند آب از مرکز قطعه و چندساعت موند تو حموم و هم از مهمونی

    رفتنش جا موند و هم اینکه سرما خورد،یه بارم درست وقتی میخواستاز ماشین پیاده

    بشه یه پوست موز انداختم زیر پاش و باکله رفت تو جوب ،هرچند دایی برای اولین

    بار دعوام کرداما دلم خنک شد چون پنج شش ماهی پاش تو گچ بود.یکسال بعد

    دایی رو از اداره منتقل کردن به یه شهردیگه و یک ماه بعدش زندایی الهام رو هم با

    خودش برد،چند ماه بعدشم شنیدیم که صاحب یه دختر شدن و همگی رفتیم

    پیششون ،همونقدر که از زندایی الهاممتنفر بودم نسبت به بچشونم همون حسو

    پیداکردم و روز دوم بود که میخواستم از رو تخت هلش بدم پائین کهمامان فهمید و

    نذاشت ،بعدش برگشتیم شهرخودمون.کم کم داشتم بزرگ میشدم ،اما نفرتی که از

    زندایی الهام و دخترش داشتم هرروز بیشتر میشد ،اوایل، سالبه سال فقط موقع

    عید می اومدن دیدنمون ،اما من همیشه موقعی که اونا میومدن اینجا، میرفتم خونه

    عموم وتا روز رفتنشون به خونه برنمیگشتم.کم کم داییم ارتقاء پیداکرد و شد مدیر

    کل ادارشون و دیگه سرش خیلیشلوغ شد و همون سالی یه دفعه رو هم

    نمیتونستن که بیان و فقط هر دوسه سال یه بار مامان اینا میرفتندیدنشون ،اما من

    دیگه هیچوقت نرفتم.۲۰سالی میشد که دایی اینا رفته بودن و تو این مدت چند بار

    دایی برای ماموریت تنهایی اومده بود شهرما،منم لیسانسمو گرفته بودم و تازه تو یه

    شرکت استخدام شده بودم و یواش یواش مامانم داشت تو گوشمزمزمه میکرد که

    باید زن بگیرم.راستش نمیگم بدم میومد اما هرکسی رو که پیشنهاد میکرد ،چنگی

    ب دلم نمیزد.روزها همینطور پشت سر هم میگذشتن و بدون اینکه هیچ اتفاق

    خاصی بیفته هرروز صبح سوار سرویسمیشدم و میرفتم سرکار و غروب برمیگشتم

    ،تا اینکه یه روز وقتی داشتم میرفتم بطرف ایستگاه سرویسمون ، یهدختر خانوم

    درحالیکه یه آدرس دستش بود ازم خواست که راهنماییش کنم ،با اینکه آدرس خونه

    خودمون بود امااصلا تعجب نکردم ،چون کاملا عادی بود و هرچند وقت یکبار

    دانشجوهای مامان که نمره لازم داشتن میومدنخونمون ،از شانس من هم

    هیچکدومشون قیافه درست حسابی نداشتن که من شفاعتشونو بکنم ،اما اینیکی

    واقعا خوشگل بود و حتی حاضر بودم بخاطرش اونقدر التماس مامان رو بکنم که یه

    بیست براش بگیرم.باخنده ازش پرسیدم ،نمره لازم دارین؟با تعجب گفت منظورتون

    چیه آقا؟وقتی برخورد جدیش رو دیدم دیگه ادامه ندام و با تت و پت فقط خونه رو

    نشونش دادم ،اما تا ظهر فکرم درگیرشبود ،دقیقا همون چیزی بود که من میخواستم

    ،خوشگل ،خوش هیکل ،خوش اندام و حتی صداش و حرف زدنشدقیقا اونی بود که

    من میخواستم.تا ظهر با خودم کلنجاررفتم و بالاخره تصمیم خودمو گرفتم که موضوع

    رو بهمامان بگم و ازش بخوام که برام خواستگاریش بکنه و با این تصمیم اومدم خونه

    که یه هو خشکم زد چون هموندختر داشت تو آشپزخونه به مامان کمک میکرد ،هنوز

    متوجه ورود من به خونه نشده بودن و سرشون گرمکارشون بود ،منهم با ولع تموم

    داشتم از کنار در چشم چرونی میکردم ،اما وقتی شاخ درآوردم که دیدم اوندختر

    مامانمو داره عمه صدا میکنه!…فک کنم بقیه ماجرارو حدس زده باشین،درسته با هزار

    دلشوره و سرافکندگی مجبور شدم برم پابوس زنداییالهام که دخترشو خواستگاری

    کنیم و نمیدونین چقدر تو مجلس خواستگاری سوتی دادم و عرق ریختم ،اصلا انتظار

    نداشتم با اونهمه بلایی که سر زندایی آورده بودم و بااونهمه بی توجهی که کرده

    بودم ،تو خونه راهم بده،ولی برخلاف انتظار با خوشرویی تموم تحویلمون گرفت و از

    اول خواستگاری تا آخرش فقط از خاطرات بچگی منمیگفت و میخندید و من خیس

    عرق میشدم ،آخرش باخنده عصاهایی رو که موقع شکستن پاش استفادهمیکرده

    آورد و نشون داد و گفت که اینارو نگه داشته بوده تا یه روز بزنه پای زن منو بشکنه و

    بده به اون ،اما ظاهرا دیگه بدردش نمیخورن چون قراره دختر خودش همسرم بشه

    ،با شنیدن این حرف نزدیک بود بپرم بغلش کنم و بخاطر تموم بدیهایی که درحقش

    کردم معذرت بخوام …الان چند سالی میشه با دخترداییم ازدواج کردم و هنوز که

    هنوزه خاطرات مادر زنم از بچگی های من ،بهترین سرگرمی شب نشینی های

    خونوادگیمونه.



    ویرایش توسط farimah : 01-20-2014 در ساعت 08:38 PM
    گيسو, sofiya, دکی and 24 others like this.

  2. 31 کاربر مقابل از farimah عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    $*صدف*$ (03-18-2014),**حنانه** (01-20-2014),*سحر* (03-19-2014),ali6713 (12-03-2013),♪♪ NoNa ♪♪ (10-19-2013),diba (02-10-2014),edge (02-16-2014),elham.voroOoOOjak (03-14-2014),Eti (01-03-2014),fariba moba (03-12-2014),hamid (12-09-2013),Lost Girl (10-13-2013),martin (01-20-2014),maryam* (12-13-2013),maw (03-16-2014),misha (01-07-2014),mohajer14 (01-20-2014),mohamaad (12-01-2013),saheli (12-26-2013),setaysh (01-18-2014),shahramm (12-02-2013),ملاصدرا (01-05-2014),ماه پری (02-08-2014),مروارید (12-27-2013),zahraaaa (01-05-2014),آیین (03-12-2014),آیسودا (03-12-2014),دلشكسته (11-17-2013),سمینال (01-19-2014),سحر (10-01-2013)

  3. #2
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    7,776
    تشکر ها
    0
    از این کاربر 229 بار در 158 ارسال تشکر شده است.
    میشه فونتشو بزرگ کنینمیشه خوند
    اینروزها زیــــــــادیساکت شــــــــــده ام ،نمی دانــــــم چـــــــرا حرفــــــــهایم،به جـــــــــــــای گلواز چشمهایم بیرون می آیند…

  4. #3
    محمد مرادی آواتار ها
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Mar 2013
    محل سکونت
    0711
    نوشته ها
    1,993
    تشکر ها
    0
    از این کاربر 15 بار در 13 ارسال تشکر شده است.
    خدا به ما رحم کرده اگ اینجا بودی نفلمون میکردی



    در فضای مجازی افراد را انگونه که حس میکنید نیستند...*بقیه متن موجود نیست*




  5. #4
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    7,776
    تشکر ها
    0
    از این کاربر 229 بار در 158 ارسال تشکر شده است.
    خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ چه باحال بود
    اینروزها زیــــــــادیساکت شــــــــــده ام ،نمی دانــــــم چـــــــرا حرفــــــــهایم،به جـــــــــــــای گلواز چشمهایم بیرون می آیند…

  6. #5
    صدف.. آواتار ها
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2012
    نوشته ها
    3,567
    تشکر ها
    24
    از این کاربر 280 بار در 261 ارسال تشکر شده است.
    فریماه بگم خدا چیکارت کنه
    ولی خیلی باحال بود
    ممنون
    farimah likes this.
    هی زندگی.....
    از کردنت خسته ام



  7. #6
    misha آواتار ها
    عنوان کاربر
    مدیر تالار
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    محل سکونت
    جزیره دورافتاده
    نوشته ها
    17,279
    تشکر ها
    1,870
    از این کاربر 2,762 بار در 1,614 ارسال تشکر شده است.
    خیلی جالب بود ههه مرسی
    farimah likes this.
    اسپم شامل اینا میشه
    خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ ، ایول ، نه بابا، خوشم اومد ، ممنونم ، تشکر و ....
    بجاش از لایک فقط استفاده کنین خواهشا

  8. #7
    میثم جون آواتار ها
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    محل سکونت
    گرگان
    نوشته ها
    12,628
    تشکر ها
    4,438
    از این کاربر 2,107 بار در 1,179 ارسال تشکر شده است.
    خوب شد اینجا نیستی وگر نه ا الان مرده بودیم

    مرسی فریماه جون

    به انجمن خوش اومدی
    farimah likes this.
    در میان جنگل دور و دراز / هیچ حیوان دیده ای همجنس باز ؟
    هیچ شیری دیده ای در بیشه زار / جمع شیران را کِشَد بالای دار ؟
    هیچ گرگی بوده کز بهر مقام / گرگها را کرده باشد قتل عام ؟
    هیچ ماری دیده ای با زهر خود / کشته ها بر پا کند در شهر خود ؟
    هیچ میمون ساخته بمب اتم / تا که هستی را کند از صحنه گم ؟
    پس چرا انسان ، با عقل و خرد / آبروی دام و دَد را می برد ؟



  9. #8
    گيسو آواتار ها
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    نوشته ها
    19,398
    تشکر ها
    0
    از این کاربر 296 بار در 225 ارسال تشکر شده است.
    فریماه خیلی قشنگ بود ممنون
    farimah likes this.
    خداوندا!!
    تو می دانی که من دلواپس
    فردای خود هستم ،

    مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را ،
    مبادا گم کنم اهداف زیبا را ،

    و ناگه جا بمانم از قطار
    موهبت هایت،

    دلم بین امید و نا امیدی
    می زند پرسه ،

    خداوندا!!مرا تنها تو نگذاری .


  10. #9
    ̶̶ÐΞΛÐ ΞЛÐ آواتار ها
    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    Apr 2013
    نوشته ها
    6,226
    تشکر ها
    874
    از این کاربر 424 بار در 249 ارسال تشکر شده است.
    جالب بود...مرسی
    farimah likes this.
    ▂▃▅▆▇█ ÐЦ █▇▆▅▃▂

  11. #10
    Mary آواتار ها
    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    تاریخ عضویت
    Oct 2012
    نوشته ها
    8,713
    تشکر ها
    437
    از این کاربر 650 بار در 557 ارسال تشکر شده است.
    خیلی باحال بود

    ههههههه

    کلی خندیدم

    خدا همچین بلایی رو سر هیشکی نازل نکنه

    ههههههههههههه
    farimah likes this.

صفحه 1 از 10 123 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. چغندرترش، یک ترشی استثنایی
    توسط میترا در انجمن انواع ترشی و سس
    پاسخ: 13
    آخرين نوشته: 04-27-2013, 12:16 PM
  2. ترول دبستان راهنمایی دبیرستان/بیاتو
    توسط آتنا1 در انجمن ترول
    پاسخ: 25
    آخرين نوشته: 03-28-2013, 09:14 PM
  3. مردم با دستاشون چه کارایی که نمیکنن!!!
    توسط نیلو در انجمن نقاشي
    پاسخ: 41
    آخرين نوشته: 02-06-2013, 09:11 AM
  4. روستایی با معماری استثنایی+تصاویر
    توسط hana در انجمن شهرها و آثار تاریخی ایران
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 01-19-2013, 02:01 PM
  5. عکس هایی از استاد شهریار
    توسط 110 در انجمن نویسندگان و شعرای ایرانی
    پاسخ: 33
    آخرين نوشته: 12-22-2012, 07:33 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
دوستان و همکاران
کپي رايت
کليه حقوق مادي و معنوي براي انجمن بروزترین ها محفوظ است . هر گونه کپي برداري پيگرد قانوني خواهد داشت .